|
اون روزا ما دلی داشتیم عشقی و دلبری داشتیم با یه شکلات شروع شد ... یه شکلات گذاشت کف دستم ؛ منم یکی گذاشتم کف دستش. من تنها بودم اونم تنها بود . سرم و بالا کردم ... تو چشمام نگاه کرد ؛ دید که منو می شناسه. خندیدم ... گفت : دوستیم ... ؟ گفتم : دوست دوست ! گفت : تـــــا کجا ...؟ گفتم: دوستی که تــــا نداره . گفت : تــــا مرگ ! خندیدم و گفتم : منکه گفتم ؛ دوستی تـــــا نداره . گفت : باشه تـــــا پس از مرگ ... ! گفتم : نه نه نه .... نه ! تــــــا نداره. گفت : قبول . تـــــا اونجایی که دوباره زنده می شیم , یعنی زندگی پس از مرگ. بازم باهم دوستیم تــــا بهشت تا جهنم ... تــــا هر جا که باشه ما با هم دوستیم . خندیدم و گفتم تو براش تــــا هر جا که دلت می خواد یه تـــــا بذار؛ اصلا یه تــــا بکش از سر این دنیا تـــــا اون دنیا . اما من اصلا براش تــــا نمی زارم. نگام کرد , نگاش کردم ... باور نمی کرد !؟ می دونستم که اون از اول می خواست که دوستی ما تــــا داشته باشه . دوستی بدون تــــا رو نمی فهمید . ****** گفت بیا واسه دوستیمون یه نشونه بزاریم . گفتم : باشه , تو بزار . گفت : " شکلات " هر بار که همدیگر رو میبینیم,یه شکلات مال تو یکیشم مال من... باشه؟ گفتم : باشه . هر بار یه شکلات میزاشتم تو دستش , اونم یه شکلات تو دست من ! باز همدیگر رو نگاه می کردیم , یعنی که دوستیم . دوست دوست . من زودی شکلاتم رو باز می کردم و میزاشتم تو دهنم و تند و تند مک میزدم ... می گفت : شکمو... تو دوست شکموی منی ! و شکلاتشو میزاشت تو یه صندقچه قشنگ ! می گفتم : "بخورش " می گفت : تموم میشه ... می خوام تموم نشه ! من طعمشو می چشیدم و تمومش می کردم ، اون طعمی رو حس نمی کرد و نگه می داشت. صندقش پر از شکلات شده بود . هیچکدومش رو نمی خورد. من همشو خورده بودم. گفتم اگه یه روز شکلاتات رو مورچه ها بخورن ؛ اون وقت چکار می کنی ؟ گفت : مواظبشون هستم. می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم. من شکلاتام رو میزاشتم توی دهنم و می گفتم : نه نه ..... نه ؛ تا نداره ! ****** چندین سال شده که دوستیم ... اون بزرگ شده ؛ منم بزرگ شدم . من همه ی شکلاتام رو خوردم . اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته. توی این روزای بهاری ، زیر بارون بهاری هنوز باورم نمی شه اما اون دیگه نیومده. رفت... ، مثل همیشه که میومد و می رفت اما با یه فرق, از اون رفتنهایی که برگشت نداره ..! هنوز یادمه اون آخرین بار ی رو که یه شکلات گذاشتم کف دستش و، گفتم این برای خوردن . یدونه هم توی اون یکی دستش دادم و گفتم: اینم آخرین شکلات واسه اون صندق کوچیک و قشنگت ...! هر دوتاشو گذاشت تو جیبش . گفت : وقت نیست باید برم ! _ رفت؛ بدونه اینکه طعمش و بچشه حتی برای آخرین بار . دوستیمونو؛اون تموم کرد بدونه اینکه طعمشو بچشه،من طعمشو چشیدم بدونه اینکه تمومش کنم ! دوستی من تا نداشت ... اما مال اون تا داشت !
برای سالها می نویسم ,سالهای بعد که چشمانت عاشق می شوند . افسوس که قصه مادربزرگ درست بود, همیشه یکی بود یکی نبود . گفتم خرابت می شوم ... گفتا : تو آبادی مگر ...؟ گفتم ندادی دل به من گفتا تو جان دادی مگر ...؟ گفتم زکویت می روم گفتا: تو آزادی مگر ...؟ گفتم فراموشم نکن گفتا : تو در یادی مگر ...؟
|
About
چشم هايم Archives87/08/22 - 87/08/3087/07/22 - 87/07/30 87/07/08 - 87/07/14 87/07/01 - 87/07/07 87/06/22 - 87/06/31 87/06/05 - 87/06/21 87/02/08 - 87/02/14 87/02/01 - 87/02/07 87/01/08 - 87/01/14 86/12/22 - 86/12/29 86/10/22 - 86/10/30 86/10/05 - 86/10/21 86/10/01 - 86/10/07 86/09/08 - 86/09/14 86/09/01 - 86/09/07 86/08/22 - 86/08/30 86/08/05 - 86/08/21 86/07/22 - 86/07/30 86/07/05 - 86/07/21 86/07/08 - 86/07/14 86/06/05 - 86/06/21 86/06/01 - 86/06/07 86/05/05 - 86/05/21 86/04/08 - 86/04/14 86/03/22 - 86/03/31 86/02/08 - 86/02/14 86/01/22 - 86/01/31 86/01/05 - 86/01/21 86/01/08 - 86/01/14 86/01/01 - 86/01/07 85/12/22 - 85/12/29 85/12/05 - 85/12/21 85/12/01 - 85/12/07 85/11/05 - 85/11/21 85/11/08 - 85/11/14 85/11/01 - 85/11/07 85/10/05 - 85/10/21 85/10/01 - 85/10/07 85/09/05 - 85/09/21 85/09/08 - 85/09/14 85/09/01 - 85/09/07 85/08/22 - 85/08/30 Links
خبر نگار جوان |