تبليغاتX
××پیچک احساس××

××پیچک احساس××

! ... تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن بگو من تنها شده ام باز

 

اون روزا ما دلی داشتیم

عشقی و دلبری داشتیم

 

با یه شکلات شروع شد ...

 یه شکلات گذاشت کف دستم ؛ منم یکی گذاشتم کف دستش.

من تنها بودم اونم تنها بود .

سرم و بالا کردم ... تو چشمام نگاه کرد ؛ دید که منو می شناسه. خندیدم ...

گفت : دوستیم ... ؟ گفتم : دوست دوست ! گفت : تـــــا کجا ...؟ گفتم: دوستی که تــــا نداره .

گفت : تــــا مرگ ! خندیدم و گفتم : منکه گفتم ؛  دوستی تـــــا نداره .

گفت : باشه تـــــا پس از مرگ ... ! گفتم : نه نه نه .... نه ! تــــــا نداره.

گفت : قبول . تـــــا اونجایی که دوباره زنده می شیم , یعنی زندگی پس از مرگ.

بازم باهم دوستیم تــــا بهشت تا جهنم ... تــــا هر جا که باشه ما با هم دوستیم .

خندیدم و گفتم تو براش تــــا هر جا که دلت می خواد یه تـــــا بذار؛ اصلا یه تــــا بکش

از سر این دنیا تـــــا اون دنیا . اما من اصلا براش تــــا نمی زارم.

نگام کرد , نگاش کردم ... باور نمی کرد !؟ می دونستم که اون از اول می خواست

که دوستی ما تــــا داشته باشه . دوستی بدون تــــا رو نمی فهمید .

 

 ******

گفت بیا واسه دوستیمون یه نشونه بزاریم . گفتم : باشه , تو بزار . گفت : " شکلات "

هر بار که همدیگر رو میبینیم,یه شکلات مال تو یکیشم مال من... باشه؟

گفتم : باشه . هر بار یه شکلات میزاشتم تو دستش , اونم یه شکلات تو دست من !

باز همدیگر رو نگاه می کردیم , یعنی که دوستیم . دوست دوست .

من زودی شکلاتم رو باز می کردم و میزاشتم تو دهنم و تند و تند مک میزدم ...

می گفت : شکمو... تو دوست شکموی منی ! و شکلاتشو میزاشت تو یه صندقچه

قشنگ ! می گفتم : "بخورش " می گفت : تموم میشه ... می خوام تموم نشه !

من طعمشو می چشیدم و تمومش می کردم ، اون طعمی رو حس نمی کرد و نگه می داشت.

 صندقش پر از شکلات شده بود . هیچکدومش رو نمی خورد.

من همشو خورده بودم. گفتم اگه یه روز شکلاتات رو مورچه ها بخورن ؛ اون وقت چکار می کنی ؟

گفت : مواظبشون هستم. می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم.

من شکلاتام رو میزاشتم توی دهنم و می گفتم : نه نه ..... نه ؛ تا نداره !

 

 ******

چندین سال شده که دوستیم ...

اون بزرگ شده ؛ منم بزرگ شدم . من همه ی شکلاتام رو خوردم . اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته.

توی این روزای بهاری ، زیر بارون بهاری هنوز باورم نمی شه اما اون دیگه نیومده.

رفت... ، مثل همیشه که میومد و می رفت اما با یه فرق, از اون رفتنهایی که برگشت نداره ..!

هنوز یادمه اون  آخرین بار ی رو که

یه شکلات گذاشتم کف دستش و، گفتم این برای خوردن . یدونه هم توی اون یکی دستش دادم و گفتم:

اینم آخرین شکلات واسه اون صندق کوچیک و قشنگت ...! هر دوتاشو گذاشت تو جیبش .

گفت : وقت نیست باید برم ! _ رفت؛ بدونه اینکه طعمش و بچشه حتی برای آخرین بار .

دوستیمونو؛اون تموم کرد بدونه اینکه طعمشو بچشه،من طعمشو چشیدم بدونه اینکه تمومش کنم !

دوستی من تا نداشت ... اما مال اون تا داشت !

                   

                                                                                               امضا   پریا

 

 

برای سالها می نویسم ,سالهای بعد که چشمانت عاشق می شوند .

افسوس که قصه مادربزرگ درست بود, همیشه یکی بود یکی نبود .

 

گفتم خرابت می شوم ...

گفتا : تو آبادی مگر ...؟

گفتم ندادی دل به من

گفتا تو جان دادی مگر ...؟

گفتم زکویت می روم

گفتا: تو آزادی مگر ...؟

گفتم فراموشم نکن

گفتا : تو در یادی مگر ...؟

 

+نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت17:4توسط پریا | |