تبليغاتX
××پیچک احساس××

××پیچک احساس××

! ... تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن بگو من تنها شده ام باز

دوستت دارم !

دلنوشته های پری  !!!

 

می دونم مسافر وقتی منو می خونی،فرسنگها از من دوری ! این لحظه رو پیشاپیش دیده و با تصورم ساخته بودم. تو می ری و باز می ری و من تورو تو قلبم احساس می کنم که هر دم نزدیک و نزدیکتر می شی .مثل آب تو هوش من جاری میشی، و مثل نور قدرت دیده گانم میشی . نفس هام با تو آغشته اس و روحم با تو همراهه. من تمام لحظه های با تو بودن رو زندگی کردم و حالا که در سفری، انگار باز هم باتو هستم.به یادم باش که من تو رو از پیش طرح زده بودم.

من رویای تورو لمس کردم.بوی هجرت رو چشیدم. من پیش از سفر تو، عظمت رو در چشمان مشتاقت دیدم.وقتی با شهامت به چشمهای زندگی خیره شدی و به دنبال شکل تازه ای از خودت بودی، وقتی که ایستادی و نترسیدی و خودت رو ، بالاتر از هر رویایی تصویر کردی، وقتی که پرسیدم :

 " تا کجا می توان رفت ...؟ " و گفتی : بگو می توانم ،" زیرا که می توانم را مرزی نیست ". دانستم که تو ،تا فراسوی بیداری،می پری. گفتی که مسافری...

ومسافر را اینگونه برایم شعر کردی که : " مسافر کسی است که هرگز تسلیم هیچ نقطه ی ایستی نخواهد بود ، نه اینکه دائم در سفر باشد "... خیالم آسوده شد.

دانستم که هستی در برابر تو،همه ی رازهایش رو خواهد خواند و تو از حجاب تن ، گذشته ایی و می توانی از هر چیز عبور کنی .چون می خواهی !!!

مکث نکن عزیز دل ... ،دقیقه های تصمیم، لحظه های خلق اند. تا جایی که جا داره خلق کن ! جایی که توهرآنچه رو بخواهی می آفرینی.

می دانم که اگر تو نمی خواستی سفر آغاز نمی شد. اگر تو قصد نمی کردی، رویایی به وجود نمیومد. اگر تو نمی خواستی ،همسفر نمی شد ...! اگه من نمی خواستم تورو نداشتم ، تورو نمی شناختم. ولی حالا قصد من تورو و قصد تو منو آفریده و در این میان،عمل موجود می شه و تحول ایجاد .

ای دور نزدیکم ... ای غریب آشنا ... ای دلهوره ی شیرینم ... ای موهبت نو ... رمزی بگو برام از فراسوی بیداری.

در این حوالی ماه بیداره و منو نفس می کشه، با عطر بودن هم آغوشه ... با ثانیه های درحال عبور همسفره. نمی دونم کدوم نجوای نمناکت منو پیشت کشوند. کدوم زمزمه ی سرگردونم از شکاف اندیشه ی قشنگت گذر کرد که شدم همسفره روزهای در حال گذرت !

راستی مسافرم،هروقت تو مسیر زندگی گم شدی و احساس تنهایی کردی،هر وقت بی حوصله بودی ،به دلت سفر کن. ببین چی می بینی ...؟

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت17:23توسط پریا | |