تبليغاتX
××پیچک احساس××

××پیچک احساس××

! ... تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن بگو من تنها شده ام باز


آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همينجاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
آدمک دیوانه نشي گريه کني
آن خدايي که بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست بخند...


+نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت18:55توسط پریا | |

 

راه زیادی را پشت سر گذاشته بود ... خسته و وا مانده از کوله باری که بردوش داشتم  . روی تخته سنگی کبود آرام گرفتم و به اطرافم با چشمانی سنگین نگریستم .اندیشه تمامی ام را از آن خود کرده است .... پری قدم هایت آیین رفتن را خوب می داند که مسافر شدی ؟

ـ می داند آری! حتی در تلخ ترین لحظه های زیستنم توقفی نباید باشد . همه چیز خوب آفریده شده است . بهتر اینکه ما نگاهمان را با لحظه های بودنمان عوض کنیم و ببینیم که در هر اتفاقی چه اتفاق زیبایی در حال تولد است ... حتی تلخ ترین آن ...!                                                                  آرامش درونی است کافی است به خودمان بگوییم " روشنایی سهم من است " و قشنگترین ثانیها به ما به امروز و به فرداهایمان تعلق دارد .                                                                                           من کاری را آغاز کرده ام که سالها انجامش را به تعویق و فراموشی سپرده بودم . کاری که حاصلش کشف حقیقت خودم است. می خواهم خودم انتخاب کنم .... کیستم و در طلب چیستم ....؟

در آسمان ابری پر نمی زد ...  باز که از خودم بیرون دویدم جز من و خودم نبودم ... از جایم بلند شدم . نفس عمیقی از ته جان خسته ام کشیدم          

بادمی آمد ... ولی خاموش ...! موهایم در باد می رقصید. ولی سنگ همچنان کبود در جایش خونسرد نسشته بود . استوار و مغرور ... سرد و بی جان ...!                                                                       من می رفتم تا ورای ابدیت را بجویم... انگار نشاط زندگی در کف من مانده بود ...! انگار نیلوفر شوق روی چشم سبز مرداب آن طرفها دامن گسترده بود برای پذیرایی از مسافری تنها ...! و ناگهان نوری در درونم فرود آمد ... انگار دو جای پا هستی خالی ام را پر کرد.

انگار پس ز لحظه ای طولانی سیه دستی به روی وجود نازکم افتاد و لرزش انگشتان حیایش مرا به خود کشید ... شاید خاک تپیده بود . آسمان موج می زد . ومن سرشار از تراوشهای نارنجی .

و در میان این همه انگار ... هنوز من تنها در ستیغ کوه تنها هوای خودم را داشتم ...

موهایم با نسیم عشق بازی می کرد. و صدایی که اندامم را گرفت ... "         صدا        "

و من در بهت آن نوا سر در گم ... نسیم ناگاه موهایم را به صورتم کوبید ... چشمانم را بستم ! موهایم را که کنار زدم و چشم گشودم ... خود را در درون اتاق آبی ام یافتم ... نگاهم به روی سقف از حرکت باز ایستاده بود . انگار زمان ایستاده بود ... و تنها صدایی که می آمد " تیک تیک تیک تیک "

            پری باورهایش را هم دیگر باور ندار .....

                       

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت14:3توسط پریا | |

 

بايد فراموشت کنم

 چنديست تمرين مي کنم

 من مي توانم ! مي شود !

 آرام تلقين مي کنم

 حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....

 تا بعد، بهتر مي شود ....

 فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم

 من مي پذيرم رفته اي

 و بر نمي گردي همين !

 خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم

کم کم ز يادم مي روي

اين روزگار و رسم اوست !

اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين مي کنم ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت13:4توسط پریا | |

هی …!

تو که خورشید از چشمات طلوع میکنه …

تو که صدای پای آرزوهات همه جارو پر کرده …

تو که شوکران عشق با نفس هات آمیخته …

تو که شاخه ی اندیشه ت، به سوی ابدیت داره رشد می کنه …

کمی بخند …

که خنده ها ی تو زمینیها و آسمونی ها رو سر مست می کنه !!!

 

ما همه همسفریم

بعد از سفر !

اون جایی که دیگه نه من هستم و …

نه دیگه اثری از تو مونده …

جا پای عشق همه جا خودنمایی می کنه !!!

 

" نه " گفتنت رو هم شدید دوست دارم …

چرا که لحن صدات رو به همراه خودش کول می کنه …

نشستی و من نقاشیتو می کشم …

ولی به جای رنگ قرمز ،

به اون قلب فلزیت ، ضد زنگ می زنم !!!

 

همیشه تو عجب بودم …!

چرا در جاده عشق پابه پام نمی اومدی ؟

…. حتی وقتی آهسته و پیوسته می رفتم ؟

امروز فهمیدم …

ریگی که تو کفشت بود ، آزارت می داد … !

 

همیشه فرصت کوتاهی برای با تو بودن داشتم .

و اون فرصت کوتاه رو با  "عین،شین،قاف"

ج ا و د ا ن ه … کردم …!

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت12:48توسط پریا | |