تبليغاتX
××پیچک احساس××

××پیچک احساس××

! ... تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن بگو من تنها شده ام باز


دیگر نگران نیامدن هایت نمیشوم ...
من..
نام تورادر همه خوطوط زندگی ام پیوسته جاری می بینم....
هنوز هم بعد از این دیر مدتی باور نکردنی از این
افسانه ی دوری ....
هنوز دلم بهانه ای بس عجیب می گیرد.

به وسعت همه اندازه ها دلگیرم ....

... وای این فاصله ها هنوز  که حکم ران بین من و تو اند .
ای قاضی بی عدالت قلب من ...
میدانستم .... آری از همان ابتدا می دانستم که حکمت
جز تنهایی من نبود....

در کوله بار این همه امید انتظار،هنوز سایه ای از وجودش اندامم رامینوشد...

نوسان تنهایی،درون کتیبه قلبم،چه خود نمایی هایی که نمی کند....

آینه بودنت مدتهاست غبار گرفته... چهره ات شت غبارهاست !!!

غمناکی ژرفی، همپای هستی ام می آیدوخلوتم را ازین کرده است ...
هنوز هم دلم هوای نوشتن دارد ...
هنوز هم ضریب آهنگ دلم به یاد آرین دیدار ...
آهنگ دیگری می نوازد ...
چشمم به چشم راه ماند ...
می دانستم... یعنی حدسهایی زده بودم که ...
راهمان پر از هیچ شد.... خاطره های ناگزیر.....
_هیس
_هیس
_حرفی نزن ... !
فعلا خسته تر از آنم که به حرفهایت گوش کنم .
دلم بس تنگ عقاقی هاست...
دلم ناجوان مردانه تنهاست...

باز انگار گونه هایم نمناک است !!!!

شای گریسته باشم !کسی چه می داند ...

خدایا مرا دریاب ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت5:19توسط پریا | |