تبليغاتX
××پیچک احساس××

××پیچک احساس××

! ... تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن بگو من تنها شده ام باز

 

ایستادی توی ساحل و به کف موج های دریا نگاه می کنی ....!

قطره های بارون آروم آروم به تنت می خورن و یه احساسه لرزشی به وجودت نفوذ می کنه و بدنت و می لرزونه ... مثل وقتایی که تنهایی به ابعاد وجودت تزریق می شه و حس بدی پیدا می کنی ... !

یه نیرویی می کشدت طرف دریا اما ترس نمی ذاره ! برای یه لحظه دلت می خواد مثل اون بطری خالی نوشابه باشی که روی آب غوطه وره و غرق نمی شه ... ! اما خوب که نگاهش می کنی دلت براش می سوزه ... ! کافیه یه سنگ بهش ببندی و یه لنگر درست کنی ... ! موج های خشمگین میان و خودشونو  می کوبن به ساحل حتی ماهی های کوچیک رو می بینی که موج پرتا شون کرده بیروون و دریا هم پسشون نگرفته .... !!!!

اما تو هنوز اون وسطی ! نه عقب می ری نه جلو نه غرق می شی ... ! مدام بدونه هیچ نتیجه ای همون جا که هستی می مونی و تا آخر عمرت بی هدف بالا و پایین می ری و آخرشم هیچی ... !

تا حالا فکرشو کردی که خیلی از ما ها همین جوری هستیم مثل اون بطریه فقط توی دریای زندگی بی هدف بالا و پایین می ریم و شب و روزمونو می گذرونیم ... نه می زسیم و نه دل می کنیم !!!! قصه زندگی چند تا مون همینه و اسمشونو گذاشتیم سر نوشت ... ؟؟؟

کاش می شد برسی به ساحل !  کاش لنگر خو اب و نخوت رو باز می کردی و خودتو می سپردی به دست موج های عاشقی !

کاش تو هم می شدی نامه بر و امید یه آدم ! آدمی که دلش می خواد تو برسی به ساحل !

هرچند که ممکنه مثل ما هی های کوچولو رو سنگ ها جون  بدی ! یا مثل گوش ماهی فیل ها و صدفها خرد بشی اما حتی اگه تبدیل بشی به شن .... اما احساس بهتری از غوطه ور موندن تا ابد داری ! حاظری این لنگر رو باز کنی ؟

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت12:26توسط پریا | |