تبليغاتX
××پیچک احساس××

××پیچک احساس××

! ... تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن بگو من تنها شده ام باز

 

می آیی ... ،صدایت سر می خورد به روی دلتنگی هایم !

از تو لبریز می شوم .

وقتی هستی شهرمان چقدر کوچک است،به اندازه دو صندلی کنار هم ...!

حضورت غلت می زند روی خستگی هایم ... و دستهایت ...

آرام بخش ترین دلهوره دنیاست ... ! و لبخندت ... و نگاهت ...

از این روست که هنوز زنده ام ... !

حضورت با من است اما !!!

" چشمانم از حراس نبودنت،میان دلتنگی و باران بی قرار است "

چقدر به باران نزدیک می مانی بر گونه های بی اختیار من !

تو اینجایی .........؟

با تمام غم عبور کردم ، درهای عمیق فاصله را بی وجود گذرگاهی که

بتواند مرا به تو پیوند دهد ...

اما گذشتم و گذراندی ام ... !

من تمام سدها و دیوارهای سنگی میان خانه مان، باز دستانت را حس می کنم !

با تو بودن ...

با تو ماندن ...

ضربان قلبهامان ... !!!

امشب باز حضورت ، تنپوش عریانی لحظه های من است ...

روی پوست دلتنگی ام می نشینی ...وای ! دلم آرام میگیرد .

گاه و بی گاه الواری از نا امیدی را برایم شعر می کنی ...!

اما .... انگشتانت را که لابه لای انگشتانم گره می کنی،از یادم می بریشان !

چه فرق می کند کجای این روزهای فاصله دار ایستاده ام ...

یا کجای این بی قراری ها ... آن گیر مانده در روئیاهای جا مانده !!!؟؟؟

باز هم پشت تمام این فاصله ها ....

تو را شفاف می بینم .... صاف،( احساس )من ... !

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت21:7توسط پریا | |