تبليغاتX
 !!! پیچک احساس

قدم قدم تا تو ...

 

بر ساحل قدم گذاشتی
دریا تا ابد با امواجش به جای پایت بوسه میزند
پا به جنگل گذاشتی
به یمن قدم هایت جنگل تا ابد سبز خواهد ماند
به کنار رود رفتی
رودها به پاس قدومت تا ابد جاری است
به کوه سر زدی
کوه ها به احترامت تا ابد به پا ایستاده اند
پا در بیابان گذاشتی
بیابان در آتش دیدار تو خشک شد
پا در دلم گذاشتی
دیوانه شد ، مست شد ، مجنون شد
و هنوز قلبم در تحیر است
که کدامیک باشد ؟
دریا ، جنگل ، رود ، کوه و یا بیابان
قلبم را دریا خواهم کرد تا جای پایت را بوسه زند
و جنگل خواهم کرد تا سبز بماند
و رود و کوه و بیابان ...
و آیا آنان حق قدم هایت را ادا کرده اند ؟
پس ، این دل چگونه قدردان تو و قدمت باشد ؟
و آیا این قلب زمینی تاب داشتن یک آسمانی را دارد ؟
قلبم به یادت و به نامت می تپد
و با هر تپشش نام تو را می آرد
و هنوز حیرانم که خداوند تو را پاداش کدامین کارم قرار داد
و به درگاه او که تو را به من داده
دعا میکنم و عاجزانه میخواهم
به من و به قلبم توان و لیاقت داشتن تو را بدهد
آمین...

 


 

دلنوشته هاي پریا در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت


از دورهای خیلی نزدیک منتظرت هستم...


می خواهم همگام با سایه تنهاییم در خیال بارانی ات قدم بزنم .
           
چتر شکسته بغضم را بگشایم.
           
می خواهم شاعر لحظه های سرخ باشم و غزل غزل گریه کنم.
           
می خواهم گامهایم را محکم تر از قبل بردارم و مثل باد از کوی و برزنها
           
بگذرم،
 
و به عاشقانه ترین عاشق ها برسم.
           
می خواهم در امتداد خاموشی از تو بگویم،
           
از تو که طراوت شقایقهای باغچه ام خواهی بود.
           
می خواهم همیشه از تو بنویسم، بی آنکه در جستجوی قافیه باشم،
           
بی آنکه واژه ها را انتخاب کنم.
           
می خواهم ساده از تو بنویسم.
           
از تو، از تو که میدانم دوستم داری و هر دم یک سبد مهربانی از تو هدیه
           
می گیرم.
           
می خواهم چشمان خیس و تاریکم را آنقدر به جاده بدوزم تا از پس آن بیرون
           
بیایی،
 
و دستان سرد و بی پناهم را پناهگاه باشی.
           
تو مرا به سوی خود خواندی و من نیز مشتاقانه به سویت پرواز می کنم
                                                 
                              
                                                                امضا پریا


 

دلنوشته هاي پریا در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 16:24 موضوع | لینک ثابت


 

اون روزا ما دلی داشتیم

عشقی و دلبری داشتیم

 

با یه شکلات شروع شد ...

 یه شکلات گذاشت کف دستم ؛ منم یکی گذاشتم کف دستش.

من تنها بودم اونم تنها بود .

سرم و بالا کردم ... تو چشمام نگاه کرد ؛ دید که منو می شناسه. خندیدم ...

گفت : دوستیم ... ؟ گفتم : دوست دوست ! گفت : تـــــا کجا ...؟ گفتم: دوستی که تــــا نداره .

گفت : تــــا مرگ ! خندیدم و گفتم : منکه گفتم ؛  دوستی تـــــا نداره .

گفت : باشه تـــــا پس از مرگ ... ! گفتم : نه نه نه .... نه ! تــــــا نداره.

گفت : قبول . تـــــا اونجایی که دوباره زنده می شیم , یعنی زندگی پس از مرگ.

بازم باهم دوستیم تــــا بهشت تا جهنم ... تــــا هر جا که باشه ما با هم دوستیم .

خندیدم و گفتم تو براش تــــا هر جا که دلت می خواد یه تـــــا بذار؛ اصلا یه تــــا بکش

از سر این دنیا تـــــا اون دنیا . اما من اصلا براش تــــا نمی زارم.

نگام کرد , نگاش کردم ... باور نمی کرد !؟ می دونستم که اون از اول می خواست

که دوستی ما تــــا داشته باشه . دوستی بدون تــــا رو نمی فهمید .

 

 ******

گفت بیا واسه دوستیمون یه نشونه بزاریم . گفتم : باشه , تو بزار . گفت : " شکلات "

هر بار که همدیگر رو میبینیم,یه شکلات مال تو یکیشم مال من... باشه؟

گفتم : باشه . هر بار یه شکلات میزاشتم تو دستش , اونم یه شکلات تو دست من !

باز همدیگر رو نگاه می کردیم , یعنی که دوستیم . دوست دوست .

من زودی شکلاتم رو باز می کردم و میزاشتم تو دهنم و تند و تند مک میزدم ...

می گفت : شکمو... تو دوست شکموی منی ! و شکلاتشو میزاشت تو یه صندقچه

قشنگ ! می گفتم : "بخورش " می گفت : تموم میشه ... می خوام تموم نشه !

من طعمشو می چشیدم و تمومش می کردم ، اون طعمی رو حس نمی کرد و نگه می داشت.

 صندقش پر از شکلات شده بود . هیچکدومش رو نمی خورد.

من همشو خورده بودم. گفتم اگه یه روز شکلاتات رو مورچه ها بخورن ؛ اون وقت چکار می کنی ؟

گفت : مواظبشون هستم. می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم.

من شکلاتام رو میزاشتم توی دهنم و می گفتم : نه نه ..... نه ؛ تا نداره !

 

 ******

چندین سال شده که دوستیم ...

اون بزرگ شده ؛ منم بزرگ شدم . من همه ی شکلاتام رو خوردم . اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته.

توی این روزای بهاری ، زیر بارون بهاری هنوز باورم نمی شه اما اون دیگه نیومده.

رفت... ، مثل همیشه که میومد و می رفت اما با یه فرق, از اون رفتنهایی که برگشت نداره ..!

هنوز یادمه اون  آخرین بار ی رو که

یه شکلات گذاشتم کف دستش و، گفتم این برای خوردن . یدونه هم توی اون یکی دستش دادم و گفتم:

اینم آخرین شکلات واسه اون صندق کوچیک و قشنگت ...! هر دوتاشو گذاشت تو جیبش .

گفت : وقت نیست باید برم ! _ رفت؛ بدونه اینکه طعمش و بچشه حتی برای آخرین بار .

دوستیمونو؛اون تموم کرد بدونه اینکه طعمشو بچشه،من طعمشو چشیدم بدونه اینکه تمومش کنم !

دوستی من تا نداشت ... اما مال اون تا داشت !

                   

                                                                                               امضا   پریا

 

 

برای سالها می نویسم ,سالهای بعد که چشمانت عاشق می شوند .

افسوس که قصه مادربزرگ درست بود, همیشه یکی بود یکی نبود .

 

گفتم خرابت می شوم ...

گفتا : تو آبادی مگر ...؟

گفتم ندادی دل به من

گفتا تو جان دادی مگر ...؟

گفتم زکویت می روم

گفتا: تو آزادی مگر ...؟

گفتم فراموشم نکن

گفتا : تو در یادی مگر ...؟

 


 

دلنوشته هاي پریا در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 17:4 موضوع | لینک ثابت


سلامم بر تو ای نو بهار زندگانی فروردین سبز ....

 

سلام من به تو ای سال نو

ای وامدار لحظه های روشن فردا ...                 خداحافظ تورا ای کهنه سال ، ای خاطرات شاد و نازیبا .

سلام ای سبزی و آب زلال و سایه های بید          هلا ای آفتاب پاکو پر امید

خداحافظ تو را یلدا و شب های زمستانی             سلامم بر تو ای سالی ، که می آیی .

طراوت پیشه ی پاک اهورایی،بهار سبز رویایی    چه سر مستم، که می آیی

درودم بر تو ای فصل شکفتن                           آشنای با طراوت ، مهربان میلاد باریدن ...

خداوندا- بگردان چون بهاران

حال من را؛ سوی آن حالی که می دانی.

به جان سرو زیبا؛ سبز خواهم شد                   به سان قاصدکها ؛ من رها از غصه خواهم شد

شما را حوض آبی .....  ابر بغض آلوده

ای زیبا کلام ، ناودان قصه گو                        من دوست می دارم.

سلام ای کوچه های شسته از باران

کنون ای مهربانان ؛ یاد یاران؛ یاد یاران

خداحافظ ذغال روسیاه ... افکار سر ما خورده ی محبوس !!!

گذر کردم , سیاووش گونه پروازی فرازآتش  ... و خرسندم من از پاکی ...

خدایا – کاسه ی تقدیر آوردم .و نجوا گونه ؛       قاشق می زنم تا صبح

عطا کن قسمت من را تو بهروزی                    به قدر ظر ف من ؛  " نــــــــــــــــــه"

قدر مهر چون تو معبودی !

کریما – روزی ام را عاشقی فرما

خدایا- قطره اشکی را عطایم کن                     بباربم گاه گاهی ؛ رو به در گاهی ...

خدایا - سال های رفته ام ؛ رفتند

مرا اینک , تو سال و لحظه های با سعادت , هدیه ام فرما.

به من آرامشی , مهری , عنایت کن  .... یقینی مر حمت فرما , بفهمم تا خدا؛ یک ؛ یا خدا ، باقیست

و روحی , تا به پرواز آورد , این جسم خاکی را ...

حبیبا – باور افسردگان را , چون بهاران ؛ زندگانی ده ... و روح خسته گان را هم خروشی  ، جاودانی ده .

کبیر قلب تنهاین به مهری ؛ آبیاری کن .

به کوی بیکسان ؛ یک مهربانی ؛ آشنایی تو راهی کن

هر آن کس را که با هجر عزیزی امتحان کردی ... به یاد خاطراتش ؛ عاشقانه زندگی کردن ؛ تلا فی کن !

بکوبان با سر انگشتان مهری ؛ کوبه ی  درهای غربت را ... بسوزان ریشه های سرد نفرت را ...

خداوندا – سال نو را ؛ سال نور و عاشقی فرما

بزرگا ؛ زندگی کردن؛ نشانم ده و راه و رسم دل دادن

به کامم لذت با هم نشستن , مهر ورزیدن عنایت کن

عزبیزا هفت سین عیدمان را

" سایه سار سبز سیمای سحر خیزان سرواندیش ساعی " مرحمت فرما .....

خدایا - باور تعغییر را ، این کیمیا درس بهاران را

 در اعماق قلوب یخ زده ، گرم و شکو فا کن !!!

تو خار هر کدورت را ، به گلبرگ گذشتی . بی اثر گردان ... !

به خوشبختی ، نشان کوچه ما  را بده . نشان مردم این شهر ، یاد بهر آور .

حکیما – در طلوع سال نو

آغاز راه سبز فرداها

تو قلب هر مسافر را ، به نور معرفت  آگه به رمز و راز زیبایی سفر فرما .......

بفهمان زندگی بی عشق ، نا زیباست !

که قدر لحظه در لحظه ، نا پیداست ......

                                                                             


 

دلنوشته هاي پریا در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت


پری دل گرفته است ...

آره ...

خوب چی بگم ... یعنی باید از کجا بگم ... همین که بگم پرم از یه حس داغ و بارونی می فهمیش؟

شاید آره شایدم ... وای از این نامعلوم روزگار لعنتی که ما بازیچشیم ...

* خواب بودم ... همه جا تاریک بود ... دلم غمناک...! با یه صدای آروم بازش کرذم که ای کا ش بازش

نمی کردم ...

- بهم گفت ... نکرد یه جوری بگه که دلم وای نسه ... تو جام خشک شدم . بدون اینکه بخوام و بفهمم

اشک از تو چشام پر شد و نا بهنگام خودشونو رسوندن رو گونه هام ...

وقتی شنیدم باور نکردم آخه اون .... اون که ... نفس هام که نمی اومدن ...!

یعنی چی شد .... چرااااااااا؟

*******************************

العان سر خاکشم

همه دارن گریه می کنن ... منم که عاشقش بودم ... تک بود تو مهربئنی ذست و دلبازی و ...

مگه می شه ؟ باورش ناجور سخته

******************************

امروز ۱۵ روز از پرواز داییم می گذره ... برای شادی روحش صلواتی می فرستم

********************************************************************

سلام

ببخشید یه مدت نبودم ...


 

دلنوشته هاي پریا در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 16:58 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم !

دلنوشته های پری  !!!

 

می دونم مسافر وقتی منو می خونی،فرسنگها از من دوری ! این لحظه رو پیشاپیش دیده و با تصورم ساخته بودم. تو می ری و باز می ری و من تورو تو قلبم احساس می کنم که هر دم نزدیک و نزدیکتر می شی .مثل آب تو هوش من جاری میشی، و مثل نور قدرت دیده گانم میشی . نفس هام با تو آغشته اس و روحم با تو همراهه. من تمام لحظه های با تو بودن رو زندگی کردم و حالا که در سفری، انگار باز هم باتو هستم.به یادم باش که من تو رو از پیش طرح زده بودم.

من رویای تورو لمس کردم.بوی هجرت رو چشیدم. من پیش از سفر تو، عظمت رو در چشمان مشتاقت دیدم.وقتی با شهامت به چشمهای زندگی خیره شدی و به دنبال شکل تازه ای از خودت بودی، وقتی که ایستادی و نترسیدی و خودت رو ، بالاتر از هر رویایی تصویر کردی، وقتی که پرسیدم :

 " تا کجا می توان رفت ...؟ " و گفتی : بگو می توانم ،" زیرا که می توانم را مرزی نیست ". دانستم که تو ،تا فراسوی بیداری،می پری. گفتی که مسافری...

ومسافر را اینگونه برایم شعر کردی که : " مسافر کسی است که هرگز تسلیم هیچ نقطه ی ایستی نخواهد بود ، نه اینکه دائم در سفر باشد "... خیالم آسوده شد.

دانستم که هستی در برابر تو،همه ی رازهایش رو خواهد خواند و تو از حجاب تن ، گذشته ایی و می توانی از هر چیز عبور کنی .چون می خواهی !!!

مکث نکن عزیز دل ... ،دقیقه های تصمیم، لحظه های خلق اند. تا جایی که جا داره خلق کن ! جایی که توهرآنچه رو بخواهی می آفرینی.

می دانم که اگر تو نمی خواستی سفر آغاز نمی شد. اگر تو قصد نمی کردی، رویایی به وجود نمیومد. اگر تو نمی خواستی ،همسفر نمی شد ...! اگه من نمی خواستم تورو نداشتم ، تورو نمی شناختم. ولی حالا قصد من تورو و قصد تو منو آفریده و در این میان،عمل موجود می شه و تحول ایجاد .

ای دور نزدیکم ... ای غریب آشنا ... ای دلهوره ی شیرینم ... ای موهبت نو ... رمزی بگو برام از فراسوی بیداری.

در این حوالی ماه بیداره و منو نفس می کشه، با عطر بودن هم آغوشه ... با ثانیه های درحال عبور همسفره. نمی دونم کدوم نجوای نمناکت منو پیشت کشوند. کدوم زمزمه ی سرگردونم از شکاف اندیشه ی قشنگت گذر کرد که شدم همسفره روزهای در حال گذرت !

راستی مسافرم،هروقت تو مسیر زندگی گم شدی و احساس تنهایی کردی،هر وقت بی حوصله بودی ،به دلت سفر کن. ببین چی می بینی ...؟

 


 

دلنوشته هاي پریا در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 17:23 موضوع | لینک ثابت


حرفهای خودمونی ...

 

مهربانم ای خوب ...

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که اینجا ...

بین آدمهایی، که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها ، به تو می اندیشد !

وکمی ...

دلش از دوری تو دلگیر است ...

 

مهربانم ای خوب...

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که چشمش،

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعا یش این است :

" زیر این سقف بلند ، هر کجا که هستی ، به سلا مت باشی ...

ودلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد ... "

 

مهربانم ای خوب ...

یاد قلبت باشد ...

یک نفر هست که رویایش را ،

همه ی هستی و دنیایش را ، به شکوفایی احساس تو پیوند زده !

و دلش می خوا هد ،

لحظه ها را با تو به خدا بسپارد ...

 

مهربانم ای خوب ...

یک نفر هست که با تو ،

تک و تنها با تو ،

پر اندیشه ی شعر است و شعور !

پر احساس خیال است و سرور !

 

مهربانم این بار یاد قلبت باشد ،

یک نفر هست که با تو،

به خداوند جهان نزدیک است ...

وبه یادت هر صبح ، گونه ی سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد!

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه ی خورشید شوی ،

و پر از عاطفه و عشق و امید ...

و به شب معجزه ی آبی فردا برسی . 

 


 

دلنوشته هاي پریا در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 14:35 موضوع | لینک ثابت


فرشته نجات .... !

 

تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟ تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟

آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی.اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی .اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه. اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذاشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونم ببره

اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری. اون موقع که اسم دیوونه رو روت می ذارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن .اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات ....

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت‌ بود که‌ به‌ خدا گفته‌ بود... هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری. هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست

قطره‌ عبور کرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت. تا روزی‌ که‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند. قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما

روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟ خدا گفت: هست. قطره‌ گفت : پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را. خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است...

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ کلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد. اما هیچ‌ کلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یک‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور کرد. و وقتی‌ که‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چکید،


 

دلنوشته هاي پریا در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 12:21 موضوع | لینک ثابت


حرفهای خودمونی ....

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
    
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
    
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
    
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
   
  .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
    
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی:
الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
    
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
    
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
    
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم!  ...  توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
    
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی: الیس الله بكاف عبده
    
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

 


 

دلنوشته هاي پریا در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت


یه بازی قدیمی !

 

گفتم : كبوتر ِ بوسه!
گفتي : پَر!
گفتم ‍: گنجشك ِ آن همه آسودگي!
گفتي : پَر!
گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان!
گفتي : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بيتابي ِ ترانه،
بيداري ِ بي حساب!
نگاهم كردي!
نه انگشتت از زمين ِ زندگي ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر كشيد!
سكوت كردي كه چشمه ي شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم كردي! همبازي ِ ناماندگار ِ اين همه گريه!
و آخرين نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گريه هاي من ايستاده است!
حالا - بدون ِ تو!-
رو به روي آينه مي ايستم!
مي گويم: زنبور ِ گزنده ي اين همه انتظار،
كلاغ ِ سق سياه اين همه غصه!
و كسي در جواب ِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد!
تكرار ِ آن بازي،
بدون ِ دست و صداي تو ممكن نيست!
پس به پيوست تمام ِ ترانه هاي قديمي،
باز هم مي نويسم:
برگرد!?

 


 

دلنوشته هاي پریا در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 12:33 موضوع | لینک ثابت


 

اینجا سکوت خواب فراهم نمی شود

                                        از دردهای خستگی ام کم نمی شود

بر زخمهای کاری احساس بی کسی

                                         معجون چشمهای تو مرهم نمی شود

وقتی هوای عشق به تهمت کشیده است

                                            وقتی کسی برای تو همدم نمی شود...

وقتی که رود رابطه از آب شک پر است

                                         حتی غزل به خاطره محرم نمی شود

عیسای من! تو پاکی من را گواه باش

                                          هر چند دل به پاکی مریم نمی شود

هر چند ثانیه اینجا پر از غم است

                                  اما بمان که با تو محرم نمی شود

......

حالا تو رفته ای و شب چشمهای تو        

                                   با ماهتاب خاطره توأم نمی شود 

وقتی بهشت چشم تو یادم نمی کند   

                                        حوای سیب خورده که آدم نمی شود...

 


 

دلنوشته هاي پریا در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت


 

خدارو شکر

من میتونم راه برم ..کسانی هستند که هیچوقت نتونسته اند. حتی یک قدم بردارند..

خدا رو شکر

من میتونم تمام زیبایی های پیرامونم را ببینم

کسانی هستند که دنیا یشان همیشه تاریک و سیاه هست


خدا رو شکر

من میتونم به موسیقی گوش کنم .

کسانی هستند که تمام زندگیشون رو در سکوت و بی صدایی

سپری میکنند

خدا رو شکر

که دل رئوف و شکننده ای دارم ..

کسانی هستند که این قدر دلشون سنگ شده که هیچ محبت و

احساسی رو درک نمیکنن

خدا رو شکر

من میتونم کار کنم .کسانی هستند که برای رفع کوچکترین

نیازهای روزمره شون هم به دیگران محتاجند

خدا رو شکر

به من این شانس رو دادی که بتونم به دیگران کمک کنم

کسانی هستند که از این تعمت و برکت وافری که به

من داده ای بی بهره اند .

خدا رو شکر

که کسی هست که منو دوست داره

کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچکس مهم نیست...

 


 

دلنوشته هاي پریا در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 19:59 موضوع | لینک ثابت


دل نوشته های پری ...

 

 

می دونی ! نمی دونم چرا مدتهاست هر چه می خوام، فرقی نمی کنه برای چی و برای چه کسی میره اون بالا، بالای طاق نور چراغ رو طواف می کنه و برمی گرده ... لااقل مثل پروانه عاشقانه نمی سوزه که دلم نسوزه و برمی گرده همون جای اولش ...! مهم نیست . بگذریم ...

بی بهونه سلام ...

داشتم به این جمله های نارنجی فکر می کردم که همه چیز اولش خوبه ...گرما اولش خوبه، تعطیلات اولش خوبه، گیلاس اولش خوبه، و حالا اضافه می کنم ذوق اولش خوبه ،آشنایی اولش ، آتیش اولش و عشق ... !

همیشه به خودم می گم همچنان که نیمی از عشق به شهامت گفتنشه ، نیمه دیگرش هم به شهامت اعتراف برای بیان دلایل نگفتن ... و چقد زیباس اگه کسی در میون راه حس کرد گردو غبار سواران دشت عشق ، گوشه ی راست چشمش رو بدونه اینکه عاشق کسی باشه و دلش برای کسی تنگ بشه خیس می کنه و خیلی راحت انصرافش رو روی یک برگ زرد بنویسه و به دست باد بده ، اما افسوس که امروزه همه اومدنشون رو جار می زنین و رفتنشونو پنهون می کنن تا دلشون ، هم پیش کسی باشه که تر کش می کنن و هم پیش اون کسی که به کنارش کوچ می کنن ... تا اولی خبر از موندن تیکه ی دیگه شون در نزد اون یکی  نداشته باشه  و آن دومی چه ...؟

آره حق با شاعرای دل کنده از آدم نماهاست .... به قول سهراب که خدا بهشتیش کنه : " دل خوش سیری چند؟ "

نمی دونم شایداگه تو هم مثل من وقت نوشتن تنها تجربه ات یه کوچولو سردرگمی روی ابهام باشه تو هم اینطوری بنویسی .چی کار کنیم که اگه بخوای حقیقتو بنویسیم نوشته هامون سرنوشتی بهتر از این ندارن .من می گم حرف از تموم کردن نیست ، حرف از علت تموم شدنه. حرف از پایان دادن نیست ، حرف از چگونگی پایان دادنه گلم ...

حرف از امانت داریه، حرف از یه کلید که مراقبت ویژه ی قلب هایی که دارن زیر دسته حکیم نا آگاه زمونمون از دست می رن ...! حرف از آغازه ... آغازی که ...! حرف از عشقی که دو روز از آتیش کوچیکتره ، اما می تونه سالها از اون بزرگتر باشه . می تونه رعدوبرق باشه ،خورشید باشه . نه اشتباه نکن ... صحبت از خستگی نیست. اگه خسته بشی که به قول من عاشقیت یه جایی بین زمین و آسمون دچار اشکاله . میدونی  اصل حرفم چیه ؟ حرفم از عصریه(زمان) که قسم خوردن به جون همدیگه کار آسونی نبود.عصر باز به قول من شعر درمانی، عصر رقابت دلها نه کوتاه بلندی بیتهاَ،

عصر خداحافظی هایی که از سلام قشنگتر بود، که عشق هنوز زیر رنگ عادت زنگ نزده بود ... عصری که رنجوندن گناه بزرگی بود و حتی بیانشم ،مجازاته قهر و تنبیه چند روز بی خبری رو نداشت.  وای ... فکر کن ... عصر صداقت محض، عصره ، من و تو ندارد ... هر چه تو بخوای ،چون من هم می خوام. عصر گفتنه " دلم برات تنگ شده "ای که توش هیچ ناخالصی نداشت. عصر روزها و شبهایی که ببینم کی اول می گه " دوست دارم " ... عصر افتخار به شدت عشق نه شدت هر کی نیرنگش بشیتر ! عصر نابودی غرورهای بی جا، عصر محدودیت های جذاب، عصر حکومت عشق پاک ...! راستی جز عشق به چی می شه نازید ؟ تو عصری که گرون ترین کالای عالمش دله باشه ... اما عصر خاکستری ما کجا و ... ! نه به جونه پری اینقدر هم بدین نیستم ... فقط دیدم کسی که با احساسش دست نخورده ترین شیشه های دوردست رویاهای دلشو یه کسی می لرزونه، کسی که میشه همه کسش ،کسی که مهر بودنش توی تمام سلولهای بدنش می خوره، کسی که حتی جون دادن براش تو راه عاشقیش حلال میشه ، آخرش تورو به جرم برتری احساس نسبت به عقلت متهم می کنه وتنهایی و حسرت و می کاره تو وجودت ! اینجوری با اون چشمای قشنگت نگاه نکن. میدونم العان داری می گی : " همه که مثل هم نیستن " آره ... ولی عا شق شدن فرصت می خواد ... نه بهونه !

حرف آخر :

"الهی که آرزوهات توی گرمای زندگی برس وکال نمونن،الهی اونی که دوسش داری بیشتراز تودوست داشته باشه "


 

دلنوشته هاي پریا در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 1:58 موضوع | لینک ثابت



آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همينجاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
آدمک دیوانه نشي گريه کني
آن خدايي که بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست بخند...



 

دلنوشته هاي پریا در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 18:55 موضوع | لینک ثابت


خواب

 

راه زیادی را پشت سر گذاشته بود ... خسته و وا مانده از کوله باری که بردوش داشتم  . روی تخته سنگی کبود آرام گرفتم و به اطرافم با چشمانی سنگین نگریستم .اندیشه تمامی ام را از آن خود کرده است .... پری قدم هایت آیین رفتن را خوب می داند که مسافر شدی ؟

ـ می داند آری! حتی در تلخ ترین لحظه های زیستنم توقفی نباید باشد . همه چیز خوب آفریده شده است . بهتر اینکه ما نگاهمان را با لحظه های بودنمان عوض کنیم و ببینیم که در هر اتفاقی چه اتفاق زیبایی در حال تولد است ... حتی تلخ ترین آن ...!                                                                  آرامش درونی است کافی است به خودمان بگوییم " روشنایی سهم من است " و قشنگترین ثانیها به ما به امروز و به فرداهایمان تعلق دارد .                                                                                           من کاری را آغاز کرده ام که سالها انجامش را به تعویق و فراموشی سپرده بودم . کاری که حاصلش کشف حقیقت خودم است. می خواهم خودم انتخاب کنم .... کیستم و در طلب چیستم ....؟

در آسمان ابری پر نمی زد ...  باز که از خودم بیرون دویدم جز من و خودم نبودم ... از جایم بلند شدم . نفس عمیقی از ته جان خسته ام کشیدم          

بادمی آمد ... ولی خاموش ...! موهایم در باد می رقصید. ولی سنگ همچنان کبود در جایش خونسرد نسشته بود . استوار و مغرور ... سرد و بی جان ...!                                                                       من می رفتم تا ورای ابدیت را بجویم... انگار نشاط زندگی در کف من مانده بود ...! انگار نیلوفر شوق روی چشم سبز مرداب آن طرفها دامن گسترده بود برای پذیرایی از مسافری تنها ...! و ناگهان نوری در درونم فرود آمد ... انگار دو جای پا هستی خالی ام را پر کرد.

انگار پس ز لحظه ای طولانی سیه دستی به روی وجود نازکم افتاد و لرزش انگشتان حیایش مرا به خود کشید ... شاید خاک تپیده بود . آسمان موج می زد . ومن سرشار از تراوشهای نارنجی .

و در میان این همه انگار ... هنوز من تنها در ستیغ کوه تنها هوای خودم را داشتم ...

موهایم با نسیم عشق بازی می کرد. و صدایی که اندامم را گرفت ... "         صدا        "

و من در بهت آن نوا سر در گم ... نسیم ناگاه موهایم را به صورتم کوبید ... چشمانم را بستم ! موهایم را که کنار زدم و چشم گشودم ... خود را در درون اتاق آبی ام یافتم ... نگاهم به روی سقف از حرکت باز ایستاده بود . انگار زمان ایستاده بود ... و تنها صدایی که می آمد " تیک تیک تیک تیک "

            پری باورهایش را هم دیگر باور ندار .....

                       


 

دلنوشته هاي پریا در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 14:3 موضوع | لینک ثابت