تبليغاتX
ღღღ یک فنجان عشق ღღღ


ღღღ یک فنجان عشق ღღღ

! ... به نام خدایی که نام ویادش آرام بخش دلهای بیقرار ماست وبزرگی که بزرگی تنها برازنده ی اوست

 

ی سلام با عطر و بوی محرم ...

باز ی محرم دیگه اومد و ما ب احترام این ماه و عزیزانش لباس مشکی ب تن کردیم...

وای ک چقدر منظرش بودم ک بیاد ... منتظر واسه عشق بازی و خالی کردن عقده های دل...

دلم عجیب گرفته ... از اون گرفتن ها ک ... خودش میدونه !

از اون گرفتن ها ک با هیچی جز عزاداری واسه خودشو اهل بیتش رفع نمیشه ...

کاش بتونم حقم رو خوب ادا کنم ... کاش

 

التماس دعا

 

باز محرم شدو دلها شکست از غم زینب دل زهرا شکست

باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست

آب در این تشنگی از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست

قاسم ولیلا همه در خون شدند این چه غمی بود که دنیا شکست

محرم ماه غم نیست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسین است

——————————–

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 18:42 توسط پریا | |

 

 تو نسیمی به سرا پرده گل های بهـــــــــار

نو بهــــــــاری و به دامان تو بنشسته هزار

 

بـــــه هوای تـــو بیرون آمده از خـــانه خود

جز من دلشده امـــروز دو صد عــاشق زار

 

آن گل عشق كه با باد صبا مي شكفد

نظر خويش ز روي گــــل و گلـــزار مدار

 

لاله ها سر به قدومت بگـــذارند بيا

كام هر عاشق افسرده و بيمار برآر

 

چشم به راه توام اي دوست به اميد وصال

دست من گير كه گيرم لــــب دامــــان تو را

 

صبر و آرام مني دست مدار از من مست

تو بيــــــا تا كه بيـــايد به دل آرام و قـــرار

 

منم آن غنچه که گربر سرمن دست کشی

می شوم بازو کنم جان به فدای تو نثــــــار

 

ابر باراني و آبستــن و آماده خويش

بر سر سبزه و گلهاي بهارم تو ببار

 

تا زجام نگهش سير شود اين دل من

به گلستان روم امروز به ديــــــدار نگار

 

ديدن يــــــار به من مي دهد اين مژده وصال

خرم آن دم كه شود شمع رخش در شب تار

 

اي نسيم سحــــــر پيك من و قاصد من

خبري از گل رخسار و وجودش به من آر

 

من كه شاهينم و زير پر من ملك خداست

صيد دامش شده ام نيســت مرا پاي فرار

 

بنشينيم چو فرهاد سر راهت دم صبــــح

باشدم تا كه درايي تو در اين شهر و ديار

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 13:48 توسط پریا | |

 

آمدیم از سفر دور و دراز رمضان / پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا / هر چه دل بود شکستیم به ساز رمضان...

 

سلام دوستای با معرفتم. اوضاع چطوره ؟

منکه شکر خدا ...

ی ماه دیگه از رمضان اومد و تموم شد ... چقدر زود ...

امسال زودتر از پارسال برام گذشت ... اما واسه سحر ک تلوزیون رو روشن کرد مامان داشت دعای

وداع ماه رو میخوند ... یاد سال ۸۷ اومد تو خونه ی دلم ... هواش پیچید سرتاسر خیالم و «آرامشو ازم

دور کرد ... انگار یکی دست انداخت و قلبمو گرفت توی مشتش و فشار داد...حتی راه نفسمم انگاربسته

شد ... ب سختی بغض ناخاستمو غورت دادم و اشکو توی نتفه خفه کردم ...

تنها کاری ک شد انجامش بدم این بود ک ی نفس عمیق کشیدم ...

اون قدر نفسم با صدا همراه بود ک مامان از آشپزخونه اومد سمتمو گفت چرا آه ه ه ه میکشی بچه دلم

ی جوری شد .... ب سختی لبخندی زدم و گفتم نفسم کم اومد خب ...!

نگاه مامان سنگین نبود... انگار تونسته بودم باورش کنم ک چیزیم نیست...اما واقعا چی بوووود ؟

فردا عید ... ی عید دیگه ام اومدو ...!!!

بچه ها التماس دعا ...

عیدتون تبریک

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 19:31 توسط پریا | |

 

تو مگر عطر دلاویز گُل بارانی

که هوای دل من گشته چنین بارانی

خوب رؤیایی من پُر شده از بوی بهار

دل سودا زده ام، چونکه به گل می مانی

کوچه های دل خود آب زنم تا که مگر

بگذاری قدمی در دل من، پنهانی

کاش در دامن تنهایی من خیمه زنی

تا رهایم کنی از این همه سرگردانی

دل خراب از غم عشق است ولیکن ای دوست

نیست پروای من از تجربه ی ویرانی

هر زمان پیش رُخت غرق نیازم دیدی

ناز کن ناز گلم، ناز تو را ارزانی

می گشایم سحر از شوق چو «آرش» در ِ دل

تا گل عشق، تو در باغچه ام بنشانی

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 18:31 توسط پریا | |

 

لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید

و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام


هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!

و چشمانت از آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند


کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟

تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 18:17 توسط پریا | |

نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 23:45 توسط پریا | |

 

به روايت افسانه‌ها روزي شيطان همه جا جار زد

كه قصد دارد از كار خود دست بكشد

و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد

او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت

اين وسايل شامل خودپرستي ، شهوت ، نفرت ، خشم ، آز

حسادت ، قدرت‌طلبي و ديگر شرارت‌ها بود

ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي‌رسيد

بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد

كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست ؟

شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگي ا‌ست

آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است ؟

شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد:

چون اين مؤثرترين وسيله ی من است

هرگاه ساير ابزارم بي‌اثر مي‌شوند

فقط با اين وسيله مي‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم

و كاري را به انجام برسانم

اگر فقط موفق شوم كسي را

به احساس نوميدي ، دلسردی و اندوه وا دارم

مي‌توانم با او هر آنچه مي‌خواهم بكنم . . .

من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها به كار برده‌ام

به همين دليل اين قدر كهنه است !

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 18:5 توسط پریا | |

 

اینکه دلتنگ توام اقرار می‌خواهد مگر؟
اینکه از من دلخوری انکار می‌خواهد مگر؟


وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعده دیدار می‌خواهد مگر؟


عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می‌شویم
اشتباه ناگهان تکرار می‌خواهد مگر؟


من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند
لشکر عشاق پرچم‌دار می خواهد مگر؟


با زبان بی‌زبانی بارها گفتی:"برو"!
من که دارم می‌روم! اصرار می‌خواهد مگر؟


*روح سرگردان من هر جا بخواهد می‌رود*
خانه دیوانگان دیوار می‌خواهد مگر؟

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 18:36 توسط پریا | |

امشب همه ی دنیا را فراموش خواهیم کرد

و همه ی شب را بیدار خواهیم ماند

چشمانت هنوز هم در برابر من است

و تا دیوانگی شب خواهیم رقصید

گفتی از همه بیشتر دوستت دارم

رخصت داشتم در کنارت بمانم

حال می خواهم کنارم بمانی

تا عاشقانه بگریم

آه، امشب چه خواهد شد؟؟؟

امشب بهترین شب بودنمان است،

آتشی در قلبم شعله می کشد

نزدیک من برقص،

بگذار لحظه هایم با تو باشد

می خواهم واژه واژه با تو بودن را لمس کنم

خدای مهربانم .....

شکر که دارمت بی هیچ منتی ...

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 17:49 توسط پریا | |

بازباران با ترانه

میخورد بر بام خانه

یادم آید کربلا را

دشت پرشورو بلا را

گردش یک ظهرغمگین

گرم و خونین ...

لرزش طفلان نالان

زیرتیغ و نیزه هارا

با صدای گریه های کودکانه

وندرین صحرای سوزان

میدود طفلی سه ساله

پر ز ناله ...

باز باران قطره قطره ...

میچکد از چوب محمل ...

آی باران ... کی بباری بر تن عطشانه یاران ...؟

تر کنند از آن گلو را ...

وای باران باز باران ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 17:47 توسط پریا | |

سلام به دوستای مهربونم که همیشه هوامو دارین و بهم سر میزنید و یادتون نمیره یه دوستی دارین که همیشه چشمش منتظرحضورهایگرم شماس

این روزادلم ناجورگرفته ... باورمیکنیدحتی گفتنمم نمیاد ...

چراآدما اینقدکثیف شدن بعضی هاشون ... چرا ؟؟

دلم از بی حیایی و بی قیدی و نا نجیبی و ... گرفته عجیب ... !

این روزا یه پریه تلخ شدم ...

برای آرامشم دعاکنیین

برکتتون شادی وپاکی وسلامتی

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 8:5 توسط پریا | |

 

با یه سلام عمیق و پر از آرامش می نویسم

اما با یک دلی تنگ و هوا زده ...

 

سرت رو بالامی کنی و تا اونجایی که روت می شه تو چشماش خیره نگاه می کنی .

هیچ حرفی نمی زنید. تا اینکه اون پرده از زبونش می کشه و شروع می کنه به گفتن.

آروم آروم از صدای اونی که همه ی کسته وجودت بی اونکه بفهمه مسخ می شه.

بازم جادوی چشماش و سحر واژه هاش، تورو می بره یه جای دور ...

حالا نوبت توست که حرفات رو بریزی رو گردونه ی لبات ... اما چی می گی؟

چند لحظه تو زمان گم میشی، هنوز مسخی و واسه سخن روندن کوچیک ...

منتظر یه لحظه ای تا یهو بزرگ بشی ... آره بزرگ !

بهت نگاه می کنه ... خوب می دونه که چته !

یواشی سرش رو می آره نزدیک گوشت و زمزمه می کنه : "......... "

کمی جون می آد تو تو رگهای بی روحت.اما هنوز واسه بزرگ شدن وقت می خوای!

دستاتو آروم می گیره ...داغ می شی ... کمی بزرگ می شی ...

اون هنوز تو انتظار رقص کلمات روی لبای توست . یه نفس عمیق می کشی و آهسته

بدونه اینکه کسی جز خودتون باشین ،سرت رو میزاری روی شونش  و تو

یکهو بزرگ می شی ... هرم نفس هاش میشه آهنگ حرفایی که شروع می کنی به زدن.

هنوز دستت تو دستشه ...

داغی ... اما پراز حس محض؛مثل محض بودن وجودش ...!

حرفات تموم می شه و به جز بوی شکوفه های لبخند روی جام لبانش، بوی نم هم می آد.

از روی گونه های بی اختیار خودت ...

هیچی نمی گه ... تو چشمات نگاه می کنه و دستت رو محکم تر می فشوره ...

و مست کننده یه بوسه کاشته میشه روی صورتت و ...

از خواب پا می شی ....

 

نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 17:38 توسط پریا | |

 

مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمين خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد.

مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))، از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند.

مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود.

مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد.

شيطان در ادامه توضيح مي دهد:

((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.)) وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد، خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد.

بنابراين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم

 

نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 3:52 توسط پریا | |

 

یه سلام عاشقونه یا یه بغض بی بهونه 
مینویسم تا بدونی یاد تو تو دل می مونه
یادته وقتی میرفتی دم به دم نگات میکردم
بغض سنگین توی چشمام گفتی صبر کن برمیگردم
یادته قسم میخوردیم عزیزم بی تو میمیرم
اما حالا که تو نیستی من با دلتنگی اسیرم
یادته وقتی میگفتم بخدا نمیری از یاد
اه سردی میکشیدی توی قلبم مثل فریاد
اما حالا که تو نیستی حال وروز من خرابه
اخر قصه ی عشق اشک وماتم وسرابه
اما حالا که میبینم بی تو دل رنگی نداره
توی اسمون چشمام غروبا بارون میباره
میدونی طاقت ندارم باغم وغصه اسیرم
زود بیا که خیلی تنهام بخدابی تو میمیرم.

 

نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت 3:1 توسط پریا | |

 

شهادت امام همه  قرآن ناطق جعفرصادق رو به همه ی دوستدارانشون تسلیت میگم

برکتتون پاکی

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 2:43 توسط پریا | |

Design By : Night Melody