تبليغاتX
××دلم عجیب گرفته××


××دلم عجیب گرفته××

! ... تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن بگو من تنها شده ام باز

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:50 توسط پریا | |

خدایا ! امروز در جاده ای خلوت و ساکتی که تو می دانی و من می دانم

و کس نداند که در قدم هام ، در شوق کودکانه ام ، در سرمستی های بچگانه ام
چه پدید آوردی ! خلق کردی ! قدم می زدم . برگ ها با من حرف می زدند .

برگ ها به من گفتند : عاشق نیستی که بدانی چه می گوییم .

بهشت می خواهی و تنها به این بهانه به درگاه دوست می روی .

راستگو باش و نگو عاشقی . اگر عاشقی پس بیاموز :

درختان خود را موسی وار خالی می کنند

و هر آنچه غیر خدا دارند همان طور که به موسی وحی شد

 (حتی نعلین خود را (علاقه غیر خدا را) از خود دور کند) از خود دور می کنند .

برگ های خود را ابتدا زرد می کنند و سپس با تکانی به زمین می ریزند

و شاخه ها را با آسمان بلند می کنند . تسبیحت می گویند تا زمستان را بیاوری !
سرما و سوز و سکوت و برف را بو می کشند تا آماده شوند برای بهار تو .

آری ، درختان عاشقند . عاشقند چون طمع بهشت ندارند .

چون بدون بهانه شکرت می کنند ولی ما بهانه می خواهیم .

به ازای نعمتی شاید شکرت کنیم .

درختان عاشقان بی ادعا و من درمانده پر ادعای طمع کار !

وقتی پذیرفتم که درختان عاشق ترند و من مدعی ،

برگ های یخ زده پراکنده روی زمین چشمک زدند و خندیدند که :

آموختی ! مرحبا و چه مهربان است مکتب طبیعت و چه بخشنده اند کائناتت .

الهی ! کمکم کن بیاموزم هر زمستانی را بهاریست

و دل فدای بهاری که تو گل به بار بیاوری

و جان فدای لحظه ای که تو اشارتی کنی .
الهی ! از تو به یک اشارت از من به سر دویدن .

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:19 توسط پریا | |

 

شاخه شکستن کارطوفان است...

تونسیم باش ونوازش کن!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:35 توسط پریا | |

وحشت ازعشق که نه... ترس ما فاصله هاست!

وحشت از قصه که نه... ترس ما خاتمه هاست!

ترس بیهوده نداریم... صحبت ازخاطره هاست!

صحبت ازکشتن ناخواسته ی عاطفه هاست!

کوله باریست پرازهیچ که برشانه ی ماست!

گله ازدست کسی نیست...

مقصردل دیوانه ی ماست .................!

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 13:2 توسط پریا | |

 

چه اعتراف قشنگیست وقتی:

" نگاه تو در دوردست ها قایم باشک بازی می کند... "

و تمامی من همین حوالی به انتظار پیدا شدن است...

و چه غریب که تمام عمر به انتظار نگاهی باشی که هیچ گاه به شوق تو چشم نمیگذارد!

**********

 راه که می روی انگار زمین نیزداردعاشقت میشود...

آرامتر....

کمی آرامتر برو...

می ترسم زمین زودتر از من تورا درآغوش بگیرد!

**********

سلام به همه اونایی که شوق پائیز از سروکول وجودشون بالا میره

مهرگوارای وجود نازتون

عشق برکت لحظه هاتون

لبخندگل همیشه بهار روی لباتون

مخلص همه تون

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 19:3 توسط پریا | |

حال وهواي سرودن به سرنميايد ببين كه روزگار بي كسي به سرنميايد دلم خزائن اندوه گشت و هيهات خداچراخزائندارازدر نميايد نمانده در گلوصداي خواندن دوست چراصداي دوست برايم درنميايد وجودروزگارنحيفم پرافگاراست چراطبيب آينه دارم نميايد شكسته بالهاي اميد روزهايم نويدبخش آرزوهاي عزادارم نميايد اگرنفس مبتلاي عشق ميگردد به زورروزگاردردل كم نميايد اي خداي لحظه هاي تنهايم بي حضورتوغم به سويم كم نميايد
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 4:25 توسط پریا | |

 

گفتى: غزل بگو! چه بگويم مجال كو
شيرين من، براى غزل شور و حال كو
پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى
گيرم هواى پرزدنم هست، بال كو
گيرم به فال نيك بگيرم بهار را
چشم و دلى براى تماشا و فال كو
تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ هاى سبز سرآغاز سال كو
رفتيم و پرسش دل ما بى جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال كو

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 17:54 توسط پریا | |

 

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند...

عشق بورز به آنها ک دلت را شکستند...

دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردنند بی دلیل...

بنویس اگرچه کسی به آنها نمی اندیشد ...

باش شاید که بودنت باور شود

امید آویزه ی لحظه هایت عزیز زیرا که خدا آن بالاها .

پس تنهاییت رنگ و بوی خدا می دهد !

صدای بال زدن پری های این نزدیکی غبار بی کسی را از وجود نهیفم زدوده...

انگار هنوز کسی از آن سوی دورها مرا می خواند ...

ای آشنای همه ی غریب لمس ها برای غربتم دست به آستان تو دراز کرده ام ...

می خندم ...

می دوم ...

می خوانم ...

چون هنوز خدا حکم ران قلب کوچک بزرگم می باشد ...

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 12:45 توسط پریا | |

 

اینجا هوا داره سمت خورشید میره داغ داغ شده

و منم که عاشق خورشیدم اگه که یه کم هوامونو داشته باشه و کمتر اذیت کنه...

ولی خوب این رسم تابستونه...

دلم یه حرف جدید می خواد ...

یه رنگ ناب که عوض نشه... حتی هیچ کس نتونه روش و رنگ بزنه حتی با بالاترین رنگ...

عشق برکت لحظه هاتون

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 17:9 توسط پریا | |

یه سلام با عطر و بوی بهار که آدم رو مست میکنه...

یه تبریک از جنس بالهای فرشته های خدا ...

این روزا که بارون همش مهمون زمین حوالی اینجاست منو دیونه می کنه و می کشونه تا با دونه

دونه هاش عشق بازی کنم. وای که وقتی خودشونو می ندازن رو گونه های همیشه تشنم همه ی 

وجودم پر میشه از یه حس ناب و پاک ...

بوی چمن های زده و برگ های آب خورده بچم می کنه ... دوست دارم تا ته این جاده نزدیک خونمون

رو بدوم ... بچرخم دور پارک و آواز بخونم ...

خدا که خوب هوامو داره . این روزا مهشر احساس می کنم تو بغلشم .

گاهی می گم کاش ...

اما بعد می گم : کاش ممنوع !

چشمام براق تر از قبله و دلم امیدوار تر و لبم خندونتر ...

شادی ... عشق ... آرامش ... برکت لحظه های آبیتون !

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 19:56 توسط پریا | |

 

این روزها چشم های من خسته است

گاهی اشک ...

گاهی انتظار...

و شاید سهمم از این دنیای بزرگ فقط دیدن باشد نه چیزی بیش ...

مهم نیست هر چه باشد نور خورشید را که ببینم یاد

چشمهایت بزرگترین یادگار انتظار اشک آلود من است ...

من هنوز همان پری آبی پوشم با بالهایی به رنگ بی رنگ ...

همانی که حس با تو بودن او را می برد به بی کرانه های زندگی ...

همیشه سرسبز باشی بر قرار

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:56 توسط پریا | |

 

 

مردم همه 
           تو را به خدا 
                         سوگند می دهند
اما برای من
تو آن همیشه ای  
                   که خدا را به تو 
                                     سوگند می دهم !
 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 19:4 توسط پریا | |

 

یار من یاری نکردی یار من

 با دل غمدیده غمخواری نکردی یار من

 گفته بودی که تو صد تا آسمون تو چلچراغی واسه من

 توی این دنیای ویرون تو پناهی واسه من

 یار من یاری نکردی یار من

 دل ویرونمو دلداری نکردی یار من

 گفته بودی ز ازل تا به ابد قبله عشقی واسه من

 به دو سیمای جهان نقش بهشتی واسه من

 یار من یاری نکردی یار من

 یار من با من تنها دیگه همیاری نکردی یار من

 گفته بودی که چو عهدی تو ببستی ، نشکستی

 عهد بستی، دل شکستی و گسستی یار من

 یار من یاری نکردی یار من

 شیشه نازک دل را بشکستی یار من

                                                                      

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 5:3 توسط پریا | |

عشق یعنی پاک ماندن در فساد

آب ماندن در دمای انجماد

در حقیقت عشق یعنی سادگی ...

در کمال برتری افتادگی

                                                                    عشق برکتتتون باشه

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 21:43 توسط پریا | |

 

هوا باز هم ابری است،دیریست که گرفته...منتظران میپرسند آسمان کی دلش را تر خواهد کرد.

عطر حضور مادر! گم نیست.پیدای پیداست.اما خودش مدتی است همراه اذان ظهر لطیف شده و

با بالهای چادر سفیدش پر زده آنسوی بیداری...هنوز عطر دل انگیزش چشم نرگس هارا خواب میکند.

همین حوالی خیمه زده، بوی بودنش آدم را مست می کند.سرم را تکیه داده ام لب پنجره، منتظر...!

شاید یک بار دیگر صدایم کنی فقط یک بار ... با تبسمی عاری از هر گونه غم تا مرهمی شود بر این زخم

دوری ... دلم تنگ است .روزهای هجرت چه بی رحمند،درآن غربت سرد،دراین پاییز بی وفا و آدمهای

سنگ دل،تو را کم دارم ودر لحظه ها کم آورده ام .تو رفته ای و من هنوز در یاد خاطرات بودنت اسیر

مانده ام و دلم را پر داده ام به سوی بیکرانه ها ، آنجا که تو باز با آن چارقد گل دارت ، با آن جا نماز خوش

بویت همسفر فرشته های آبی خدا شده ای .عرض و طول مهربانیت را میشد از این همه بی قرار فهمید که

صف کشیده اند تا کنار آرامگاهت بوسه ایی زنند به عرش ، به بهشتی که خدایم برایت ارزانی داشته !!!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 20:1 توسط پریا | |


Design By : Night Skin